هزار افسوس ای مه بی وفایی

عصا در دست و کشکولم حمایل

بگردم کو به کو مانند سائل

بگردم تا بجویم یار فایز

غریبان کی برند باری به منزل؟

***

گهی در خواب بینم قد و بالاش

گهی یاد آورم زلف چلیپاش

اگر بخشند بفایز حور و کوثر

به غیر از یار خود نبود تمناش

***


بطلعت مظهر سرو رسایی

بقامت دلفریب و جان فزایی

تو با این قامت و حسن خداداد

هزار افسوس ای مه بی وفایی




۴ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

دلم تنگ و زمین تنگ آسمان تنگ

دو چشمانم به چشمان ول افتاد

چو مهتابی که بر روی دل افتاد

بیائید چاره سازان چاره سازید

گره در کار فایز مشکل افتاد
***


دلم تنگ و زمین تنگ آسمان تنگ

غم دوری به جانم می کند جنگ

سر راهت نشیند فایز زار

که تا هرکس رسد بر او زند سنگ

***


رخ و چشم و جمال دلربایت

مرا انداخت در دام بلایت

اگر زین ورطه فایز دربرد جان

کنم جان و تن و دل را فدایت




۳ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

ز هجران ماتمی بدتر نباشد

جدایی قسمت کافر نباشد

ز هجران ماتمی بدتر نباشد

بت فایز اگر دوری تو از من

مرا این زجر تا محشر نباشد


***

پس از قرنی بنا بر میل و دلخواه

بعزم کوی تو پیمودم این راه

دمی وصلم نمیگردد میسر

نمی سازد به من این بخت گمراه


***

دو چشمانت پیاله پر ز می بی

خم ابروت خراج ملک ری بی

دوتا لیموی تر بر سینه داری

نصیب فایز بیچاره کی بی؟



۵ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

خبر داری به من هجران چها کرد ...

دلا آخر فغانت بیشتر شد

غمت از صد هزاران بیشتر شد

نکردی گوش بر فایز که آخر

سر و کارت بنوک نیشتر شد


***

مکش، سراج مخمل فرش زینش

مکن بار دگر مخمل نشینش

همین ترسم که مخمل خار گردد

نشیند خار مخمل بر سرینش


***


خبر داری به من هجران چها کرد

دلم را ریش و جانم مبتلا کرد

ز مردم عشق تو پوشیده فایز

ولی شوق تو رازش برملا کرد

۴ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

دوبیتی های فایز دشتی (17)

دلم تنگه چو ابروهم کشیده

رخم زرده چو کاه نم کشیده

خداوندا بفایز ده صبوری

به تنهایی سر و کارم کشیده


***

به مژگان خار چینم زین گذرگاه

که شاید بگذرانم در دل از این راه

به آب دیده نم پاشیده فایز

که گرد راه ننشیند بر آن ماه


***


دلم از دست خوبان چاک چاک است

تنم از ظلمشان اندوهناک است

چو فایز خورده باشید تیر غمزه

ز تیر طعنه ی دشمن چه باک است؟


۱ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

دو بیتی های فایز دشتی (16)

ندانم کی فریب دلبرم داد

که دلبر بی وفایی کرد بنیاد

ندانم راز خود را با که گویم

ز دست یار فایز داد و فریاد


***

گلم دیدم به سیر باغ می رفت

نشسته روی زین دلشاد میرفت

برای بردن بیچاره فایز

صد و پنجاه زن همراه می رفت


***


سر کوچه هوادار تو أم من

در این کوچه گرفتار تو أم من

اگر روزی هزار بارت بینم

هنوز مشتاق دیدار تو أم من

۱ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

دو بیتی های فایز دشتی (15)

نیامد دلبر من، مردم آخر

به یک پهلو دو خنجر خوردم آخر

نیامد دلبر یک رنگ فایز

ز هجرش جان همی بسپردم آخر


***

مگر یار آمده بر پشت بامم

که بوی جنت آید بر مشامم

فرود آ، گرچه فایز نیست قابل

بیا بنشین به پاس احترامم


***


مخوان مرغ سحر، ترسم که دلدار

شود از خواب ناز خویش بیدار

ز بال خود حجابی کن به رویش

که تا شبنم نریزد روی آن یار

۰ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

دو بیتی های فایز دشتی (14)

دلا دیدی که دل از من بری شد

مشوش چون دو زلفان پری شد

نه فایز هر که بیند آن پری را

پری را هر که دید از دین بری شد


***

شب تار است خدایا ماه بنما

بیابانست، خدایا راه بنما

بت فایز چو قرص آفتابی

به زیر زلف پنهان کرده سیما


***

به رخ جا داده ای زلف سیه را

به کام عقرب افکندی تو مه را

که دیده عقرب جرار فایز

زند پهلوی ماه چهارده را؟

۰ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

دو بیتی های فایز دشتی (13)

صنم صورت منور کردی امروز

جوانان جمله کافر کردی امروز

بیا بوسی بده بر عاشق زار

که گویا حج اکبر کردی امروز


***

صنم با تو همان عهدی که کردم

خدا را با خدایی می پرستم

تو بیعت را شکستی یار فایز

ولی من نشکنم تا با تو هستم


***


گل از قلعه برون شد رو بخرمن

نمیدانم چه شکوه دارد از من

روی پیش فلک شکوه گزاری
که فایز رفت دیشب از بر من

۰ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

دو بیتی های فایز دشتی (12)

گل روی ترا هر گه کنم یاد

چو بلبل برکشم از سینه فریاد

ز من مجنون تری کی دیده لیلی؟

ز تو شیرین تری نادیده فرهاد


***

گهی شد مسکنم در کنج لبهات

گهی در خانه ی زلف چلیپات

دل فایز گهی در کنج ابروت

گهی در نرگس چشمان شهلات


***


گلی دارم بدست کس نمیدم

خریدم گوهری را، پس نمیدم

به فایز گو که اقبال خودت بود
نشان هر کس و ناکس نمیدم


۱ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان